بخش نظرات
دوستان لطفا نظرات را در مورد هر پست با ذکر اسم پست اینجا بگذارید
دوستان لطفا نظرات را در مورد هر پست با ذکر اسم پست اینجا بگذارید
خاطرم نیست که تو از ابری
یا که از نسل پائیز
هر چه هستی گذرا نیست
هوایت
بویت
تو از من یاد کنی یا که نکنی
من به یادت هستم
آخ که چقدر خوشحالم که فهمیدم هنوز مثل قبل احساست باهام هست ! حالا هر چند کوتاه ...
لب هایم بسته...
زیر لب دعا نمی گویم
چشمانم خسته...
نگاه عاشقانه نمی کنم
گناه من چه بود ؟
تو را با صدای بلند خواندم .
از عشق ...
در من
فقط آسمان بی ستاره ماند
هنوز حرفی نزده
شب آرام و بی صدا
می رود که بخوابد
و دل هایی که لحظه لحظه
عاشق تر می شوند
کاش می شد
بگویم:
مرا عاشق خود کرده است
مدتی است
نیستی...
لبانت را که باز می کنی
آهسته می گویی
خواهی رفت
دم رفتن
توی دستانش انگار شبدر روییده بود
تمام چشمهایش روی میزم بود
به خط پایانی ام
به خیسی نامه هایش
چشم دوخته بود
توی پاهایش انگار توانی نداشت
از مینا
نام مرا را
روزگار
از زندگی تو به تاراج برد
تاریکی اتاقم
دیوار ها را از سکوت پر کرد
خوش باوری که باز
در جشمان بی قرار من
نشانی از عشق و پشیمانی ببینی ...
عصر ها،
بیرون که می زنی از خانه
با همان دست ها،
پاها
و لب های همیشگی
کودک پنجره ی رو به رو
خودش را در جریان سیم ها قرار می دهد
تو هم
درگیر حوادث قابل باور
جدول ها را سیاه می کنی
در خصوصی ترین بخش زندگی پیش از مرگ
و خیلی نزدیک
نزدیک
نزدیک تر
یاد چشم های خاموشی می افتی
دیشب
لبه ی تخت
و خوابی که می دیدی...
زنی که پرسیده بود:
"
گنجشک،در چه فصلی از سیم می روید؟ "
تو هم درگیر تیتر های سربی بزرگ
تنها
فکر کرده بودی:
"
عصرها،هوا بهتر است..."
از مینا
می خواستم بخوابم که یه سری از خاطرت اومد جلو چشام و دیدم همین طوری زیاد زیاد تر می شن ...
اولیش یاد خاطره معروفی بود که اگر فقط یه بار باباجون رو می رسوندی برات تعریف می کرد و همون قضیه عرض خیابون ها و شهردار اون موقع ها که همیشه همیشه همین رو تکرار می کرد با همون جزئیات قبلی اما بازم تکراری نبود برام ... کاشکی حداقل یه بار صداش رو وقتی اون خاطره رو تعریف می کرد ضبط می کردم . آخرین سری که رسوندمش خونه به جز این خاطره یه خاطره دیگه تعریف کرد . گاهی هم قضیه شناسنامه دار شدن مردم اون زمون و انتخاب فامیلی ما رو تعریف می کرد . کاشکی بیشتر دقت می کردم . امشب نشستم همه اون خاطرات هر چند کوتاه رو ثبت کردم .
یاد صدا زدن های مادر جون یا صبح های که می رفتم مغازه دم ذر گاراژ می نشست و ر وزنامه می خوند یا دم درب مغازه عمو صداق عصر ها می شست و ... یا خنده هاش که کم دیده می شد از ته دل بخنده اما همون هاشم خوب یادمه ... یاد شماره تلفن ها و موبایل ها که اکثرشون رو با وجود کلی بچه و نوه و عروس و داماد حفظ بود حتی شماره پلاک ماشین ها ... یاد اون لقمه هایی که وقتی بعضی شب ها اونجا می خوابیدم صبح برای صبحونه آماده می زاشت رو میز و باید می خوردم ... من که خودم خیلی از لحظ ها رو از دست دادم . یا حرفاش یا روغن ریختن ها و آب خرشت ریختن و زیر گاز رو روشن کردن برای مادر جون و خواب قبل ظهر ... نون ریز کردن برای مرغ و خروس ها یا ظرف هایی که باید روی میز می موند ... نمی دونم با اینکه جاش خیلی بهتر از این جایی که ما هستیم اما افسوس لحظه ها رو خوردم.هر چقدر هم بخندی و شاد باشی همیشه جای خالیش رو می شه حس کرد چه روی تخت چه موقع نماز ... کاشکی لحظات رو از دست نمی دادم حداقل من ...
امشب سومین روزی که نیست در کنارمون ... مطمئنم هر چی که بگذره خاطرات بیشتری یادم می آد ... یاد روزی که می خواستم طرز استفاده از موبایل رو یاد بدم که از من بهتر یاد داشت ...

یاد ۱۳ بدر امسال ...
دارم به داشتنت
مثل یه زخم تو سینم
عادت می کنم
وقتی دلم از دنیات پره
بهم بگو
از کجا می شه آرامشت رسید
وقتی دلم از نگات پره
انگاری من تو
همه نگات گمم
دارم تو رو با دیگری تجسم می کنم
هر شب تنهایی من
تقسیم تنم با دیگری
به انتظار شبی که تو ببینی
و من به آرامش برسم